نوشته‌ها

زندگی‌نامه | قسمت 8 | از گارسونی تا ورشکستگی پیتزا فروشی!

 

دفتر جدیدمون دو طبقه بود. دو طبقه برای من زیاد بود و به‌همین دلیل یکی از اتاق‌های دفتر طبقه دوم رو به دوستم اجاره دادم. در واقع دفتر من شامل طبقه اول و نصف طبقه دوم می‌شد. این دوستی که گفتم همون کسی بود که به‌خاطر برگشت‌خوردن چکم زمانی که پسرعموم حسام فوت کرده بود، قفل دفتر رو عوض کرد و من رو راه نمی‌داد. ولی من هرگز به انتقام فکر نکردم؛ نه به‌خاطر این‌که آدم خیلی خوبیم، بلکه به این دلیل که توی اقتصاد گذشت خیلی بهتر جواب می‌ده و این‌که سود رو با هیچ چیز غیرمادی نمی‌شه عوض کرد. پس من به جای کینه و انتقام‌گرفتن اون اتاق رو بهش اجاره دادم؛ این‌طوری هم می‌تونستم ادعا کنم که دو طبقه دفتر در اختیار خودمه (چون دوستم بود) و هم این‌که ازش اجاره بگیرم.

خونه‌ام در گیشا رو عوض کردم و خونه‌ای نوساز و کمی بزرگتر گرفتم. دیگه شرکت ما شرکت مشهوری شده بود و مثل قبل دغدغۀ این‌که چکمون به‌خاطر مشکلات کوچیک برگش بخوره رو نداشتیم. ولی من همچنان دوست داشتم پولدارتر بشم. برای همین به‌فکر راه‌انداختن یک پیتزافروشی افتادم.

با یکی از دوستام برای پیتزافروشی شریک شدم. اون هم مثل من هیچ تخصصی توی پیتزافروشی و رستوران‌داری نداشت. اعتقاد داشتم برای انجام هر کاری بهتره با پول دیگران خاک اون کار رو بخوری، برای همین به‌واسطه یکی از دوستانم قرار شد تا به‌عنوان سرایدار شرکت خودم توی یک رستوران کار کنم. به‌عنوان یک کارگر ساده توی رستوران فرانسوی‌های جام‌جم شروع به کار کردم. بعد از معرفی، چند ساعتی توی آشپزخانه کار کردم و افراد اون‌جا کشف کردن که استعدادم خوبه و من رو به‌عنوان کمک‌گارسون به داخل رستوران بردن.

عصرها ماشینم را در دو خیابون بالاتر پارک می‌کردم و با یک لباس نسبتاً کهنه می‌رفتم به رستوران. یک هفته‌ای گارسون بودم، ولی به دلیل این‌که از ساعت ۷ صبح تا 6 عصر شرکت بودم و از ساعت ۶ تا 1 بامداد هم توی رستوران کار می‌کردم، دیگه نتونستم ادامه بدم و مجبور شدم اون‌جا رو ترک کنم. در طول اون یک هفته تجربیات خوبی به‌دست آوردم. روز آخری که اون‌جا بودم یک خانوادۀ تازه‌به‌دوران رسیده من رو به بهانۀ این‌که دست‌شویی کجاست کلی مسخره کردن. همون زمان با پول توی حسابم می‌تونستم کل اموالشون رو بخرم، ولی به‌روی خودم نیاوردم و آداب یک گارسون مؤدب رو به‌جا آوردم. این قبیل تجربه‌ها باعث شد تا بعدها بهتر بتونم به کارکنانم آموزش بدم که «همیشه حق با مشتریه».

پیتزافروشی رو افتتاح کردیم و بعد از 10 ماه ورشکست شدیم و با 11 میلیون تومن اون بیزینس رو ترک کردم. شاید بپرسید چرا؟ خدا نخواست؟ نه… مشکل این‌جا بود که اشتباه کردیم و این اشتباهات باعث شد چیزهای تازه‌ای یاد بگیرم. همه بهم گفتن که بچسب به کار خودت. ولی من هرگز این کار رو نکردم، چون دوست نداشتم تخم‌مرغ‌هام رو توی یک سبد بذارم. شروع کردم به یادگرفتن بورس و یک میلیون تومن توی بورس سرمایه‌گزاری کردم. شرکتی که سهامش رو خریدم ورشکست شد و من هیچ وقت به پولم نرسیدم. دوستام مسخره‌ام میکردن و میگفتن حالا یک کارت شانسی گرفته دیگه همین رو ادامه بده. ولی من مصمم بودم و شروع کردم به مطالعه در مورد کارهای دیگه.

با بدبختی موفق شدم درسم رو تموم کنم و 6 ماه بعد باید می‌رفتم سربازی. توی بخش‌های قبلی گفتم که دوره آموزشی رو تموم کرده بودم و به‌خاطر قبولی دانشگاه معافیت تحصیلی گرفتم و حالا باید 18 ماه باقیماندۀ خدمتم رو می‌رفتم. اسفند 86 رفتم سربازی. دیگه شرکتم به نقطه‌ای رسیده بود که با حضور روزی نیم ساعت منم کارش به‌درستی پیش می‌رفت. همون زمان یک ماشین پراید برای همسرم خریدم. دیگه هزینۀ ماهانه زندگی من به ماهی یک و نیم میلیون تومن رسیده بود.

 

ادامه دارد…

زندگی‌نامه | قسمت 7 | این بار هم بخیر گذشت

نزدیک عید نوروز شده بود و مجبور شدیم 206 رو بفروشیم تا بتونیم چک‌ها رو پاس کنیم. برای تعطیلات نوروز رفتیم اهواز. عموم با وانتی که برای شرکت خریده بودیم رفت اهواز و برای برگشت نوبت ما بود که از وانت استفاده کنیم و خوشحال بودیم که با ماشینی که نو هست برمی‌گشتیم. آخه برای ماه عسل با همون پیکان ۵۳ رفته بودیم شمال که توی راه خراب شد و کشاورزهای منطقه ماشینمون رو بکسل کردن، ولی حالا با ماشینی که نصفش مال خودمون بود، داشتیم مسافرت می‌کردیم. یک وانت مدل ۸۲.

خلاصه بعد از عید برگشتیم تهران. اوضاعم کمی بهتر شده بود. همسرم پیشنهاد کرد که مراسم عروسی رو به دو دلیل برگزار نکنیم؛ یکی این‌که اول زندگیمون باید خرج زیادی می‌کردیم و هم این‌که به‌خاطر فوت پسر عموم در مرداد سال گذشته، باید حداقل تا مرداد صبر می‌کردیم. توی این حین هم روابط مادرم با همسرم کم‌کم داشت رو به وخامت می‌رفت (البته هر دو نفر این موضوع رو انکار می‌کنن، ولی من قول دادم صادق باشم).

با همکاری همسرم عروسی نگرفتیم. یک ماشین 206 صفر خریدم و یک خانه 70 متری توی محله گیشا اجاره کردم. یک سری وسایل هم برای خونه خریدم. کمتر از 11 ماه از شروع به‌کار شرکت، تونسته بودم ۲۴ میلیون تومن پول دربیارم و با همون پول زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. تونستیم دکل‌هایی که برای اون ارگان مذکور ساخته بودیم رو با هزار تا دردسر به ارگان دیگه‌ای با قیمت پایین‌تری بفروشیم. شرکت کم‌کم داشت جا می‌افتاد. برای کارخونه یک لیفتراک خیلی قدیمی خریدیم که اتفاق تازه‌ی افتاد.

مخابرات قزوین برای 40 سایت بی‌تی‌اس یک مناقصه به‌صورت کلید در دست برگزار کرده بود و یک شرکت هم برنده مناقصه شد. از اون‌جایی که ما برای مخابرات قزوین کار کرده بودیم و کارمون هم خوب بود، اون‌ها هم ما رو پیشنهاد دادند به شرکت برنده. مدیرعامل برای مذاکره اومد پیش ما. بر اساس تجربیات قبلی گفتم اول این‌که ما کار اجرایی نمی‌کنیم و پیمانکار معرفی می‌کنیم و خودتون مستقیم با پیمانکار کار کنین و دوم این‌که باید 25 درصد مبلغ رو به‌عنوان پیش‌پرداخت به ما بدن. مدیرعامل گفت که ما 12.5 درصد پرداخت می‌کنیم که من هم قبول نکردم و قرار شد نصف دکل‌ها رو بسازیم تا مرحله بعد و 25 در‌صد مبلغ رو به‌عنوان پیش‌پرداخت دادن.

من با اون پول سه طبقه آپارتمان قدیمی توی ستارخان قول‌نامه کردم و شروع کردم به بازسازیشون؛ به این امید که دکل‌ها رو سریع می‌سازیم و با بقیۀ پول قرارداد و قردادهای دیگه صاحب یک دفتر دو طبقه می‌شیم و یک طبقه هم می‌دیم اجاره، ولی اون شرکت کلاه‌بردار از آب دراومد و با ضمانت‌نامۀ جعلی سر مخابرات قزوین هم کلاه گذاشته بود.

من دکلی به اون‌ها تحویل نداده بودم ولی همون‌طور که قبلاً گفتم دکل یک سازۀ کاملاً سفارشیه و دکل ساخته شده به‌درد کس دیگه‌ای نمی‌خوره. دوباره موعد چک‌های من رسید و تازه باید پول آپارتمان‌ها رو هم می‌دادم. تنها راهم این بود که این دکل‌ها رو به مخابرات قزوین و برنده مناقصه بعدی می‌فروختم، ولی چند تا مشکل اساسی موجود داشت:

۱. ممکن بود من برنده مناقصه دکل نباشم؛

۲. من امکان اجرای کل مناقصه رو نداشتم؛

۳. اگر یک دکل‌ساز دیگه برنده می‌شد، هر گز دکل‌های من رو نمی‌خرید؛

۴. هر کسی برنده میشد با وجود اطلاع از دکل‌های من و این‌که مجبور بودم اون‌ها و بفروشم، به کمترین قیمت دکل‌ها رو می‌خرید.

خوش‌بختانه، آقایی که برنده مناقصه شد دکل‌ساز نبود و کاری به این حجم هم قبلاً انجام نداده بود. انسان خوبی هم بود و بعداً نماینده شرکت من (کیاسازه اهواز) توی قزوین شد.

با پیش‌پرداخت پول ساخت دکل، از زیر بار برگشت‌خوردن چک بیرون اومدم و تونستم بقیۀ پول آپارتمان‌ها رو بدم. توی این زمان من و عموم صاحب یک ساختمان سه طبقه نسبتاً شیک در ستارخان بودیم.

ادامه دارد…

زندگی‌نامه | قسمت 6 | لقمه گنده‌تر از دهان

 

به اون ارگان رفتم و پیشنهاد دادم که بدون پیش‌پرداخت 35 درصد از کار رو انجام بدم و اون‌ها هم کارشناساشون رو بفرستن و اگه مورد قبولشون بود، 25 درصد مبلغ رو به‌عنوان پیش‌پرداخت به من بدن. همچنین متقاعدشون کردم به جای ضمانت‌نامۀ حُسنِ انجام کار، چک شرکت رو قبول کنن. ولی اینجا چندتا مشکل وجود داشت:

۱. من باید برای 135 میلیون تومن کار، حداقل 100 میلیون تومن با چک دو ماهه مواد اولیه خریداری می‌کردم؛

 ۲. باید قبل از 40 روز جنس‌ها رو آماده می‌کردم و پولش رو می‌گرفتم تا چک‌ها پاس بشه؛

۳. توی تهران من غریبه بودم و کسی حاضر نمی‌شد چک 100 میلیونی من رو قبول کنه؛

۴. اصلاً کارخونه من توانایی این همه تولید رو نداشت!

عموم از طریق یکی از مشتریای مغازه‌اش توی اهواز فردی رو پیدا کرد که آهن‌فروش بود و مواد اولیه دکل هم تأمین می‌کرد. با اون شخص صحبت کرد و بالاخره حاضر شد با چک و تا یک مبلغی به ما جنس بده. من هم با یکی از همسایه‌های قدیمی داییِ همسرم حرف زدم و قرار شد ایشون هم به ما با چک جنس بده. خرید انجام شد. حجم کار برای ما وحشتناک بود و با هر بدبختی که شد تمام دکل‌ها رو که حدود ۱۰۰ تن بود ساختیم. تازه بدون لیفتراک! از اون ارگان خواستیم که فوری بیاد و دکل‌ها رو تحویل بگیره تا بتونیم زودتر پولمون رو بگیریم. تازه فهمیدیم به‌دلیل بعضی مسائل خاص سیاسی پول دکل‌ها جای دیگه‌ای هزینه شده و رئیس اون سازمان هم عملاً می‌گه، غلط کردین دکل خریدین! هیچ‌کسی هم پاسخگوی ما نبود. دکل هم یک چیز کاملاً سفارشیه، مثل عکسی که متعلق به یک نفره و نمی‌شه به فرد دیگه‌ای فروخت. دستم هم به‌جایی بند نبود. رئیس اون سازمان هم خیلی قوی شده بود. در واقع رئیس یک جایی شده بود که از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ایران رو فرا می‌گرفت. بگذریم…

چک‌ها یکی‌یکی برگشت می‌خورد. اولیش چک آهن‌ها بود. طلبکارای دیگه حتی یک‌ثانیه هم منو ول نمی‌کردن. تصمیم گرفتم خودم برم کارگاه. این‌طوری هم یک نفر به کارگرها اضافه می‌شد، هم بهتر کار می‌کردن و هم از دست طلبکارا راحت بودم. ولی یکی از طلبکارا بود که از دفترم تکون نمی‌خورد. هر دقیقه کارمندام به من زنگ میزدن و می‌گفتن که این آقا می‌گه می‌اندازمتون توی گونی و می‌برمتون. دفترتونم آتیش می‌زنم. زنگ موبایلم حتی یک دقیقه قطع نمی‌شد، ولی چاره‌ای نبود.

یک کار کوچیک دیگه هم از مخابرات قزوین گرفته بودم و داشتم سعی می‌کردم که اون رو تموم کنم تا با پولش مشکلات کمتر بشه. هم‌زمان سعی می‌کردم سفارش کارای دیگه‌ای هم بگیرم و با پول پیش‌پرداختش، فعلاً از سایۀ زندان که روی سرم سنگینی می‌کرد، خلاص بشم. اون موقع ماشینم (همون پیکان قرمز مدل 53) رو هم فروخته بودم تا برای ساخت دکل‌های اون ارگان خاص یک دستگاه بخرم. شریکم هم ماشینش رو فروخته بود و با پولش یک وانت برای شرکت خریده بودیم. تا قبل از این‌که ماشین رو بفروشم، با اینکه تا دیر وقت کار می‌کردم، ولی در مسیر با ماشینم مسافرکشی هم می‌کردم. حتی اگر همسرم هم توی ماشین بود این کار رو انجام می‌دادم چون به‌نظرم هیچ پول‌درآوردن شرافتمندانه‌ای مایۀ شرم نیست، بلکه مایۀ سربلندیه.

به هر بدبختی که بود و با پولِ پیش چند پروژه که مجبور شدم با قیمت خیلی ارزون قبولشون کنم، خودم رو موقتاً از اون منجلاب خلاص کردم و یکم اوضاع عادی شده بود. مشترکاً با عموم یک ۲۰۶ خریدیم. به عموم گفتم برای جلسات شرکت خیلی بهتره با ماشینی بریم که حفظ آبرو بشه. البته احتمالاً دلیل اصلی خریدش این بود که پیش فامیل‌های همسرم خودی نشون بدم تا متوجه بشن دارم موفق می‌شم. عموم ۲۰۶ رو از اهواز خرید و آورد تهران.

ادامه دارد…

زندگی‌نامه | قسمت 2 | آغاز راه ثروتمند شدن

 

آژانس مشاور املاکی که توش کار می‌کردم رو به‌خاطر مشکلاتی پلمب کردن. من هم رفتم آژانس دیگه‌ای و 6 ماه کارکردم و باز هم در آمدم صفر بود. سال ۱۳۸۰ شده بود و من تقریباً هیچ پولی نداشتم. واحدهای تخصصی دانشگاه هم شروع شده بود و سرم شلوغ بود. ترم 5 بالاخره تونستم یک معامله رو جوش بدم و حدود 200 هزار تومان کمیسیون گرفتم. حدود شش ماهی اون‌جا بودم تا این‌که یکی از شرکا رفت یک آژانس بهتر توی برج آرین میرداماد. منم تصمیم گرفتم به‌همراه همون شخص و برای پیشرفت بیشتر برم.

توی 6 ماهی که اون‌جا بودم (اواخر سال 80) حدود یک و نیم میلیون تومن درآمد کسب کردم. دیگه ترم 6 دانشگاه هم تموم شده بود. تیر سال ۸۱ تصمیم گرفتم برم سراغ کاری که با رشتم همخونی داشته باشه. برای همین دوباره رفتم سراغ اگهی‌های روزنامه.

چجوری ثروتمندشدنم شروع شد؟

چشمم به یک آگهی خورد که نوشته بود «مهندس صنایع، با تجربه کار، آشنا به MS Project، جهت کنترل پروژه». برام جالب، اما چند تا مشکل وجود داشت:

۱. من مهندس نبودم و کلاً 80 واحد دانشگاهی پاس کرده بودم؛

  1. با توجه به شرایطم فقط می‌تونستم نیمه‌وقت کار کنم؛
  2. حتی درس کنترل پروژه هم پاس نکرده بودم و نمی دونستم چی هست اصلاً!؛
  3. کارم با کامپیوتر افتضاح بود و هیچ‌کدوم از نرم‌افزارهای تخصصی رشته‌ام رو بلد نبودم.

دل رو زدم به دریا و رفتم برای مصاحبه. باید توی فرم کاری اسم نرم‌افزار MS Project رو می‌نوشتم. حتی اسمشم بلد نبودم و مجبور شدم زنگ بزنم یکی از دوستان و اِسپِل انکلیسیش رو بپرسم.  با خودم گفتم نهایتش اینه که می‌فهمن که چیزی بلد نیستم و رد میشم، کتکم که نمی‌زنند! حداقل می‌فهمم برای استخدام چه چیزایی لازم دارم.

از قضا، شخصی که داشت با من مصاحبه می‌کرد مدرک دیپلم داشت و چیزی از کنترل پروژه نمی‌دونست (الان اون آقا از بهترین دوستانم هست). شرکت هم فقط به‌خاطر دستور مشاور شرکت تصمیم به استخدام گرفته بود. منم ادعا کردم که کنترل پروژه بلدم و چند جمله هم که از این و اون یاد گرفته بودم گفتم. انتهای فرم نوشته بود که حقوق پیشنهادیتون چقدره؟ من این قسمت رو خالی گذاشته بودم. مدیر شرکت ازم پرسید که قسمت حقوق پیشنهادی رو ننوشتی؟ گفتم که من حقوق نمی‌خوام. گفت از خونه‌ات تا کارخونه ما 5 خط تاکسی میشه (کارخونشون بین اسلامشهر و رباط‌کریم بود). گفتم مهم نیست و من حقوق نمی‌خوام. خلاصه گفت یه چیزی بنویس و من نوشتم ماهی 50 هزار تومن (اون‌موقع پایه حقوق کارگری 69 هزار تومن بود).

دو هفته گذشت از زمان مصاحبه گذشت. رفته بودم شمال خونه پدربزرگم. با موبایلم تماس گرفتن و گفتن که بیا برای استخدام. منم رفتم. قرار بود مشاور شرکت منو چک کنه. اون آقا دکترای صنایع داشت و بعدش هم مشاور اقتصادی رییس جمهور دولت دهم. اون هم متوجه نشد که من کنترل پروژه بلد نیستم. شرکت قرار بود یک مهندس صنایع استخدام کنه، ولی به‌خاطر نوع حرف زدنم و حقوق پایین تصمیم گرفتن یه نفر رو که مهندس صنایع بود و سربازی هم رفته بود بکنند مدیر کارخانه و من هم بشم مدیر برنامه‌ریزی و کنترل پروژه.

شروع مشکلات

مشکلاتی که حالا باید باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کردم این‌ها بود:

۱. باید ۵:۳۰ صبح پا میشدم که 8 برسم کارخونه و از کارخونه تا دانشگاهم هم حدود ۹ خط تاکسی باید عوض می‌کردم؛

۲. من توی هیچ کارگاه یا کارخونه‌ای کار نکرده بودم و هیچ محیط کارگری هم ندیده بودم؛

۳. اونا تازه می‌خواستن کارگاه دکل‌سازیشون رو به یک کارخونه تبدیل کنن و مکانشون هنوز آماده نبود. ما باید کارگاه رو می‌بردیم به محل جدید. جایی که هنوز راه آسفالته هم نداشت.

۴. خود مالکین شرکت رفتن مسافرت؛

۵. مدیر کارخونه که از من بزرگتر بود یک روز می‌اومد و یک روز نمی‌اومدو چون فهمیده بود اوضاع شرکت به‌هم ریخته است، می‌خواست زرنگی کنه.

۶. من یک عضو جدید برای شرکت بودم که کارگرها به این راحتی بین خودشون قبولم نمی‌کردن. تازه ۲۱ سالم بود و هیچکسی آدم حسابم نمی‌کرد!

ادامه دارد…