زندگینامه | قسمت 3 | وقتی مثل بولدوزر کار میکردم
با هزار تا مشکل کلاسهای دانشگاه رو توی بعد از ظهر 2 روز جمع کردم تا بتونم از صبح تا ظهر کارخونه باشم. کل زمان کاری رو پابهپای کارگرها جون میکندم. مدیر کارخونه و کارگرها و انبادار اونجا که بازنشسته بود من رو آدم حساب نمیکردن، ولی من همچنان به تلاش خودم ادامه میدادم.
تازه فهمیدم شرکای کارخونه (یعنی دو برادر پدرشون) سر استخدام ما مشکل دارن و یکیشون داره سعی میکنه به دیگری ثابت کنه که ما توانایی ادارۀ اونجا رو نداریم.
قرارداد شغلی ما دو ماهه و حقوق من هم ماهی 69 هزارتومن بود. ماهی 30 هزار تومن حق ایابوذهاب دریافت میگرفتم و بیمه هم نبودم. از کارگرهای زیرمجموعۀ خودم خیلی کمتر حقوق میگرفتم.
دو ماه گذشت…
تا دو ماه به من و مدیر کارخونه حقوقی ندادن. بعد از دو ماه ما دو تا رو خواستن و با مدیر کارخونه تسویهحساب کردن و من رو گذاشتن جای اون و شدم همهکارۀ کارخونه. من تلاشم رو کردم که اون شخص توی کارخونه بمونه، ولی نشد. پایه حقوقم به ماهی 100 هزار تومن افزایش پیدا کرد و قرار شد بهازای هر کیلو تولید هم 5 ریال به من داده بشه. اونها توی قراردادم نوشتن که بهراحتی میشه ماهانه 60 تن تولید کرد. بعدها فهمیدم رکورد تولید ماهانه خودشون به 30 تن نمیرسید.
مثل بولدوزر کار میکردم. به کارگرها گفته بودم که 30 سالمه و دو تا بچه دارم و برای اینکه سنم بیشتر بهنظر بیاد ریش گذاشته بودم. بعد از یک مدت موبایلم رو فروختم و با بقیه پساندازم یک پیکان 53 خریدم. نمیدونید چه حسی داشت. تا یک هفته از خوشحالی خوابم نمیبرد. یک سال و نیم مدیر اون کارخونه بودم و رکورد تولیدم به ماهی 178 تن رسید. زمانی که شروع به کار کردم کارخونه 5 تا کارگر داشت و حالا 35 کارگر و 5 کارمند. دفتردار و منشی و آبدارچی هم برای خودم داشتم. بهخاطر مشکلاتی که بخشیش از کم تجربگی خودم و بخشیش هم اختلافات بین شرکا بود مجبور به استعفا شدم و یک هفته بیکار بودم. این بیکاری کار دستم داد! بله دوستان بهنام عاشق شد. کاملاً اتفاقی با یک دختر آشنا شدم و عاشق و دلباختهاش شدم و بهش قول دادم روز 17 اردیبهشتماه عقدش کنم. دیماه 82 بود که این اتفاق افتاد و من زمانی این قول رو میدادم که چند تا مشکل وجود داشت:
۱. درسم هنوز تموم نشده بود؛
۲. هیچ پولی نداشتم. در واقع هیچی نداشتم چون کارفرمام حقوق 3 ماه آخرم رو نداده بود. تمام دارایی من همون پیکان بود.
۳. هنوز خانوادۀ هر دوی ما از تصمیمون اطلاع نداشتن.
شروع کردم به مسافرکشی و به دنبال کار گشتن.
ادامه دارد…



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟نظری بدهید!