زندگینامه | قسمت 6 | لقمه گندهتر از دهان
به اون ارگان رفتم و پیشنهاد دادم که بدون پیشپرداخت 35 درصد از کار رو انجام بدم و اونها هم کارشناساشون رو بفرستن و اگه مورد قبولشون بود، 25 درصد مبلغ رو بهعنوان پیشپرداخت به من بدن. همچنین متقاعدشون کردم به جای ضمانتنامۀ حُسنِ انجام کار، چک شرکت رو قبول کنن. ولی اینجا چندتا مشکل وجود داشت:
۱. من باید برای 135 میلیون تومن کار، حداقل 100 میلیون تومن با چک دو ماهه مواد اولیه خریداری میکردم؛
۲. باید قبل از 40 روز جنسها رو آماده میکردم و پولش رو میگرفتم تا چکها پاس بشه؛
۳. توی تهران من غریبه بودم و کسی حاضر نمیشد چک 100 میلیونی من رو قبول کنه؛
۴. اصلاً کارخونه من توانایی این همه تولید رو نداشت!
عموم از طریق یکی از مشتریای مغازهاش توی اهواز فردی رو پیدا کرد که آهنفروش بود و مواد اولیه دکل هم تأمین میکرد. با اون شخص صحبت کرد و بالاخره حاضر شد با چک و تا یک مبلغی به ما جنس بده. من هم با یکی از همسایههای قدیمی داییِ همسرم حرف زدم و قرار شد ایشون هم به ما با چک جنس بده. خرید انجام شد. حجم کار برای ما وحشتناک بود و با هر بدبختی که شد تمام دکلها رو که حدود ۱۰۰ تن بود ساختیم. تازه بدون لیفتراک! از اون ارگان خواستیم که فوری بیاد و دکلها رو تحویل بگیره تا بتونیم زودتر پولمون رو بگیریم. تازه فهمیدیم بهدلیل بعضی مسائل خاص سیاسی پول دکلها جای دیگهای هزینه شده و رئیس اون سازمان هم عملاً میگه، غلط کردین دکل خریدین! هیچکسی هم پاسخگوی ما نبود. دکل هم یک چیز کاملاً سفارشیه، مثل عکسی که متعلق به یک نفره و نمیشه به فرد دیگهای فروخت. دستم هم بهجایی بند نبود. رئیس اون سازمان هم خیلی قوی شده بود. در واقع رئیس یک جایی شده بود که از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ایران رو فرا میگرفت. بگذریم…
چکها یکییکی برگشت میخورد. اولیش چک آهنها بود. طلبکارای دیگه حتی یکثانیه هم منو ول نمیکردن. تصمیم گرفتم خودم برم کارگاه. اینطوری هم یک نفر به کارگرها اضافه میشد، هم بهتر کار میکردن و هم از دست طلبکارا راحت بودم. ولی یکی از طلبکارا بود که از دفترم تکون نمیخورد. هر دقیقه کارمندام به من زنگ میزدن و میگفتن که این آقا میگه میاندازمتون توی گونی و میبرمتون. دفترتونم آتیش میزنم. زنگ موبایلم حتی یک دقیقه قطع نمیشد، ولی چارهای نبود.
یک کار کوچیک دیگه هم از مخابرات قزوین گرفته بودم و داشتم سعی میکردم که اون رو تموم کنم تا با پولش مشکلات کمتر بشه. همزمان سعی میکردم سفارش کارای دیگهای هم بگیرم و با پول پیشپرداختش، فعلاً از سایۀ زندان که روی سرم سنگینی میکرد، خلاص بشم. اون موقع ماشینم (همون پیکان قرمز مدل 53) رو هم فروخته بودم تا برای ساخت دکلهای اون ارگان خاص یک دستگاه بخرم. شریکم هم ماشینش رو فروخته بود و با پولش یک وانت برای شرکت خریده بودیم. تا قبل از اینکه ماشین رو بفروشم، با اینکه تا دیر وقت کار میکردم، ولی در مسیر با ماشینم مسافرکشی هم میکردم. حتی اگر همسرم هم توی ماشین بود این کار رو انجام میدادم چون بهنظرم هیچ پولدرآوردن شرافتمندانهای مایۀ شرم نیست، بلکه مایۀ سربلندیه.
به هر بدبختی که بود و با پولِ پیش چند پروژه که مجبور شدم با قیمت خیلی ارزون قبولشون کنم، خودم رو موقتاً از اون منجلاب خلاص کردم و یکم اوضاع عادی شده بود. مشترکاً با عموم یک ۲۰۶ خریدیم. به عموم گفتم برای جلسات شرکت خیلی بهتره با ماشینی بریم که حفظ آبرو بشه. البته احتمالاً دلیل اصلی خریدش این بود که پیش فامیلهای همسرم خودی نشون بدم تا متوجه بشن دارم موفق میشم. عموم ۲۰۶ رو از اهواز خرید و آورد تهران.
ادامه دارد…



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟نظری بدهید!