زندگینامه | قسمت 4 | بیزینس هفتم و دوران عقد
توی این بخش از زندگیم دو نکته خیلی مهم هست: ۱. منی که تا چند روز قبلش 40 نفر آدم داشتن زیرمجموعهام کار میکردن، الان داشتم با یک پیکان پکیده مسافرکشی میکردم و هیچ ناراحتی هم نداشتم؛ ۲. مسافرکشی پنجمین بیزینسم بود و هر روز داشتم با خودم فکر میکردم که چطوری با مسافرکشی پول بیشتری دربیارم، ولی متأسفانه ماشینم داغون بود و من اصلاً آدم فنی نبودم که بتونم خودم از پس مشکلاتش بربیام.
یک کار جدید توی شهرک صنعتی علیآباد پیدا کردم. این شهرک ابتدای استان سمنان بود و تا خونه ما حدود 70 کیلومتر فاصله داشت و تقریباً 2 ساعت طول میکشید تا به اونجا برسم. شغلم هم مهندسی کیفیت بود که من تخصصی توش نداشتم. تازه باید اونها رو هم راضی میکردم چون یه مشکل اساسی وجود داشت؛ برای اولین بار این پست شغلی رو ایجاد کرده بودن و برای همین یک مهندس صنایع میخواستن.
این شرکت هم داستان خاص خودش رو داشت که بعداً مفصل توضیح میدهم.
3 ماه و نیم اونجا موندم. تعطیلات نوروز شروع شد. وقتی بعد از تعطیلات برگشتم رئیس اونجا من رو خواست و گفت: «دیگه تو رو نمیخوام». خب این چندیمن بیزینس بود؟ ششمین!
هشتم فروردینماه سال 82 بود. حالا وضعیتم رو براتون شرح میدم:
۱. از کارم اخراج شدم؛
۲. سربازی نرفته بودم؛
۳. هیچ پساندازی نداشتم؛
۴. درسم تموم نشده بود؛
۵. میخواستم 17 اردیبهشت عقد کنم.
بیزینس هفتم و شروع دوران ثروتمندشدن
اگه خاطرتون باشه توی یک کارخونۀ دکلسازی کار میکردم. تصمیم گرفتم خودم یه کارخونه ایجاد کنم. عموم قبلاً بهم پیشنهاد شراکت داده بود. عموم یک مغازه فروش لوازم موتورسیکلت توی اهواز داشت. قرار شد 5 میلیون تومن بیاره و کار رو شروع کنیم. پول از اون و کار و تخصص از من. شراکتمون هم 50 -50 بود. برای اینکه بدونید اون موقع ۵ میلیون تومن چه ارزشی داشت باید بهتون بگم قیمت پراید حدود ۶ تا ۷ میلیون تومن بود. یعنی ما با 80 درصد پول یک پراید میخواستیم کارخونه بزنیم!
دوستی داشتم که یک دفتر توی برج مهستان داشت. این دفتر که حدود پنجاه متر بود رو از دوستش اجاره کرده بود. یک اتاق اون دفتر رو هم اجاره داده بود. من توی دفترش یک صندلی اجاره کردم و چند روز با تلفنش تماس میگرفتم. یک کارگاه هم توی جادۀ ساوه اجاره کردم که کاملاً خالی بود. خودم بههمراه دوستم اونجا رو برقکشی کردیم. یک سوله داشت که حتی پنجرههاش شیشه هم نداشت و زمینش بیابانی بود. یادم هست عموم به اولین کارگری که استخدام کردیم گفته بود که خارهای روی زمین رو بکنه. کار رو شروع کرده بودیم، اما مشکلات مهمی وجود داشت:
۱. من آدم فنی نبودم و دکل و دکلسازی رو نمیشناختم. عموم هم اصلاً نمیدونست دکل چیچی هست!؛
۲. هیچ آدم فنی نداشتیم؛
۳. هیچ سفارشی نمیتونستیم بگیریم؛
۴. پولی نداشتیم که آدم متخصصی رو استخدام کنیم؛
۵. حتی پولی نداشتیم که کارگاه رو تجهیز کنیم؛
۶. من با همون شرایط عقد کرده بودم و همسرم رو آورده بودم خونۀ پدرم و مثلاً دوران عقدمون بود.
ادامه دارد…



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟نظری بدهید!