زندگینامه | قسمت 13 | بالاخره مدیر بازرگانی آهن آنلاین شدم
اوايل رفتن به آهن آنلاين برام خيلي خيلي سخت بود. كل كياسازه رو من اداره ميكردم و اینجوری براي رفتن به آهن آنلاين نياز به استخدام يك مدير عامل داشتم. البته خودم، فارغ از ماجراي آهن آنلاين، كم كم حس ميكردم كه كياسازه متوقف شده و پيشرفت لازم رو نداره و… .
بله! درسته. اين دفعه نياز بود خودم رو اخراج كنم! ولي آوردن نيروي جايگزين بسيار سخته. اگر كسي مديرعامل موفق و سلامتي باشه، كارفرماش به اين راحتي اجازه نميده بره. بنابراين به اين نتيجه رسيدم كه بايد يك استعدادي پيدا كنم و خودم يك مديرعامل بسازم.
در همين حين كه داشتم دنبال نيروي دلخواهم ميگشتم، مجبور شدم براي يك سفر كاري با نمايندگان كارفرمام، به زاهدان برم. يكي از نمايندگان كارفرما، يك پسر مذهبي بود كه ٢٥ سال بيشتر نداشت. اتفاقا رفتارش هم با من خيلي مناسب نبود و با اينكه پست بالايي نداشت و اصلا ديده نمي شد، براي شركت خودشون (كارفرما) خيلي دلسوز بود.
احساس كردم كه استعداد لازم رو جهت مدير شدن داره. رشته تحصيليش مهندسي صنايع و در اون شركت، مسئول كنترل پروژه بود. تقريبا تجربه كارمندي يا مديريت نيروي منابع انساني نداشت، اما يه چيزي بهم ميگفت اون ميتونه. اينجوري بود كه مهندس حسن جوادي، در ذهنم درخشيد.
چند تا نكته مثبت در مورد مهندس جوادي وجود داشت:
اولا بسيار سالم بود و براش مهم بود كه لقمه حروم، به هرشكلي حتی از وقت تلف كردن وارد زندگیش نشه. دوما مو رو از ماست بيرون ميكشيد. يك ريالم حساب ميكرد و سوما مهندس صنايع بود و كار كنترل پروژه ميكرد. كار دكل سازي هم بيشتر پروژه اي هست.
در مقابل چند تا ايراد هم داشت:
اولا بشدت مذهبي بود. دوما مديريت نيروي انساني انجام نداده بود. سوما يك مقداري بي تجربه بود.
من با ايشون صحبت كردم كه بيا اول فعاليت هاي شركت ما رو مستند كن و بعد جهت تغيير و بهبود سيستم نظر بده. كارش رو شروع كرد اما همونطور كه پيش بيني مي كردم، به شدت با مقاومت بچه ها روبرو شدم. پدرم (یادش گرامی) مدير مالي كياسازه اهواز بود و خواهرم كارشناس فني. طبيعي بود كه اونها بيشترين مقاومت رو نشون بدن. يك مدت به عنوان مسئول بهبود آوردمش بعد گفتم معاون من هست و بعد از چند هفته نشست پشت ميز من و عملا من جايي در كياسازه نداشتم. خب طبيعي بود كه پدر و مادرم به شدت ناراحت بشن. ميگفتن پشت ميز تو نشسته. خود حسن هم يك مقدار توي مديريت منابع انساني بي تجربه بود، ولي در عوض مديريت مالي خوبي داشت.
اون موقع من اكثر سرمايه شركت كياسازه رو خارج كرده بودم. كم كم حسن جا افتاد و من با مهدي و رضا، BRM رو كه يك شركت ساخت و ساز بود، راه انداختيم. من هنوز به آهن آنلاين نمي رفتم، چون دور بودند.
با اصرار بهراد، يك ساختمون قديمي در خيابون ستارخان خريديم و بازسازيش كرديم. حالا ديگه آهن آنلاين هم نزديك شده بود. بنا شد من مدير بازرگاني آهن انلاين و BRM باشم.
خيلي مايل نيستم در مورد BRM صحبت كنم، چون مهدي، دوست ١٢ ساله ام، كل سهم منو بالا كشيد. ولي چون مبلغش كم بود و همچنین به حرمت دوستي ديرينه اي كه داشتيم، هنوز از اون شكايت نكردم. بگذريم…
من شدم مدير بازرگاني آهن آنلاين! چون دو پادشاه در يك اقليم نگنجند و ده درويش در گليمي بخسبند، با بهراد حرف زدم كه به من جزيره اي مستقل بده… و كارم رو شروع كردم و در اولين اقدام سعي كردم سيستم فروش رو گروهي كنم.
ادامه دارد…



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟نظری بدهید!