فیلم | اهواز ۵ (پایان) | لب کارون
بخش پایانی مجموعه ویدئوهایی که در یک روز در اهواز ضبط کردیم، رسید به غروب و گذر از لب کارون و پل معلق معروف که نماد قدیمی شهر اهواز هست.
.
٢٩ آبانماه ١۴٠٠- اهواز- لب کارون

بخش پایانی مجموعه ویدئوهایی که در یک روز در اهواز ضبط کردیم، رسید به غروب و گذر از لب کارون و پل معلق معروف که نماد قدیمی شهر اهواز هست.
.
٢٩ آبانماه ١۴٠٠- اهواز- لب کارون
بعد از گشت و گذار مفصل در اهواز و ضبط ویدئوهایی که در پست های قبلی دیدید، موقع نهار شد و رفتیم به یک رستوران با صفا که روی کارون بنا شده و مسیرش از جاده ساحلی میگذره.
جاده ساحلی تفرجگاهی در حاشیه کارونه که در طی سالهای گذشته به وسعتش اضافه شده اما هنوز که هنوزه اونجوری که باید بهش رسیدگی نشده.
.
٢٩ آبانماه ١۴٠٠- اهواز- جاده ساحلی
خاطراتم رو اگر تو سایت خونده باشید، یا اگر پست های اول همین پیج رو دیده باشید، میدونید که من تو ١٣ سالگی برای خریدن آتاری، تو یه مغازه موتورسیکلت سازی کار میکردم.
حالا و بعد از گذشت ٣٠ سال از اون روزها، برگشتم و اون مغازه رو پیدا کردم.
همه چیز عوض شده بود جز مغازه اگزوز سازی سر نبش خیابون که از سال ١٣۴٩ تا الان فعاله.
.
٢٩ آبانماه ١۴٠٠- اهواز- حوالی پل سیاه
یکی از اتفاقات خوب سفر اخیرم به اهواز سر زدن به دبیرستانم بود.
دبیرستان تیزهوشان شهید بهشتی که یادآور تحصیل در سالهای ٧۴ تا ٧٧ است. یادآور شیطنتهای نوجوانی؛ یادآور قشنگترین خاطرات و بهترین روزهای زندگیم که تکرار نشدنی هستند و با هیچ چیز عوضشون نمیکنم.
.
برای مرور خاطرات، خیلی چیزا سر جاشون بود اما حیف که دیگه خبری از معلم و ناظمهای زمان ما نبود.
البته تعداد زیادی از دوستان صمیمی و درجه یک امروزم، با افتخار رفقای قدیمی روزهای دبیرستان هستند.
.
٢٩ آبانماه ١۴٠٠- اهواز- کیانپارس
چند ماه از رفتن پدر گذشت و به دلیل کرونا با تاخیر مجلس یادبودی برایش در اهواز برگزار کردیم و به همین خاطر پس از مدتها به اهواز سفر کردم.
.
فردای مراسم سری زدم به خانه پدری؛ خاطرم نیست آخرین باری که گذرم به این کوچه افتاد کی بود اما تو حال و هوای خودم انگار همین دیروز بود.
همه چی سر جاش بود و من زنده شدم با خاطراتی که زنده شد.
هر کنجاش یادی از پدرم بود و ای کاش بود و هنوز این خانه، خانهمان بود.
.
٢٩ آبانماه ١۴٠٠- اهواز- پادادشهر
نسخه کامل گفتگوی من با علی جمشیدی عزیز در برنامه شکست های طلایی رو می بینید.
قبل از هر چیز از همه دوستانی که لطفشون همیشه شامل حال من بوده تقاضا دارم که انتقاداتشون به عملکرد و طرز فکر من رو برام ارسال کنند تا بتونم با راهنمایی هاشون اشتباهات خودم رو اصلاح کنم.
صمیمانه از همراهی همیشگیتون سپاسگزارم.
/ پایان نوشتار
به نظرم گفتن اينكه دقيقا چه تغييراتي در قسمت فروش آهن آنلاين دادم، خيلي ميتونه مفيد باشه، ولي شايد شركام زياد علاقه اي نداشته باشن جزيياتش رو منتشر كنم. با اين وجود سعي ميكنم طوري تعريف كنم كه هم شركام ناراحت نشن و هم بتونه به شما دوستانم كمك كنه.
معمولا در شركت هايي كه نفرات، جز حقوق ثابت، پورسانت هم مي گيرند و اين پورسانت از مبلغ ثابت مقدارش عموما بيشتر ميشه، مشكل قاپ زدن مشتري توسط همكار وجود داره و تقريبا فروشنده ها با همديگه همكاري خاصي ندارن. من هر ٤ نفر رو يك گروه كردم و گفتم پورسانت تمام اعضاي گروه هم با هم جمع ميشه و طبق ضوابط خاصي، بين اعضا تقسيم ميشه و اصلا اينكه كسي در اون ماه چقدر پورسانت زده مهم نيست.
اين باعث شد كه همه به شدت به هم كمك كنند. چون اگر شما ميفروختي يا همكار بغلي، هيچ فرقي به حال شما نميكرد.
در اقدام بعدي، سيستم آموزشي جالبي راه اندازي كردم كه معروف شد به كلاسهاي آخوندي! شبيه به كلاس هاي حوزه هاي علميه كه بسيار جالب و موثر هبود.
كلاس ها بيش تر به شكل ديالوگ بود و همه با هم همفكري و مباحثه ميكردند و موضوعاتي كه دوستان فكر ميكردند بايد در موردش بيشتر حرف بزنيم، مطرح مي شد و بعد موضوعات مطرح شده، بين همه، از كارمند تا مدير تقسيم مي شد و هر روز صبح يكي، در مورد موضوع خودش بحث رو شروع مي كرد و جلسات مباحثه شكل ميگرفت.
اين شيوه،علاوه بر اينكه باعث ميشه همه در مورد موضوع مطرح شده، نظرات خودشون رو مطرح کنن و حس تيمي بین اعضاي شركت زیاد بشه، تمريني هم براي سخنراني و تقويت مهارت كلاميه.
آهن آنلاين از ٥ تا كارمند به ٢٠ كارمند رسيده بود و ديگه همکاران در اون ساختمون بازسازي شده خيابون شادمان جا نمي شدن. اون ساختمون بازسازي شده و ساختمون كناريش رو كه بعدا خريديم، كوبونديم و تصميم گرفتيم بسازيم. آهن آنلاين رو هم به ساختمون جديد واقع در ستارخان، خيابان حبيب اله منتقل كرديم.
اين ساختمون رو من و دوستم رضا، ٥ طبقه دو واحدي ساخته بوديم. آهن آنلاين دو واحدش رو خريد و به اون دو واحد كنار هم منتقل شد. الان كه براتون مينويسم بعد از يكسال حدود ٤٥ كارمند داره و ديگه حتا اون دو واحد هم كفاف نفرات رو نميده. چون من خودم دو واحد ديگه هم در همون ساختمون دارم و يكي از واحدهايي كه اجاره داده بودم، مرداد ماه خالي ميشه و قراره كه اون واحد هم به آهن آنلاين اضافه كنيم.
آهن آنلاين كه داستانش از يك زير پله و دوتا كارمند شروع شده بود، الان داره روز به روز بزرگتر ميشه. بخش هاي فروش لحظه اي دارن تخصصي تر ميشن و ما هم كه هدفمون يك هايپر آهن با تنوع بالا بود، داريم بهش ميرسيم.
بخش ورق، تيرآهن، نبشي و ناوداني، ميلگرد، لوله و پروفيل، استيل و… با فروشندگاني حرفه اي و متخصص.
از الان به بعد آهن آنلاين ديگه قصه نيست و داستانش تخصصي ميشه و من مورد به مورد براتون تعريف ميكنم.
اوايل رفتن به آهن آنلاين برام خيلي خيلي سخت بود. كل كياسازه رو من اداره ميكردم و اینجوری براي رفتن به آهن آنلاين نياز به استخدام يك مدير عامل داشتم. البته خودم، فارغ از ماجراي آهن آنلاين، كم كم حس ميكردم كه كياسازه متوقف شده و پيشرفت لازم رو نداره و… .
بله! درسته. اين دفعه نياز بود خودم رو اخراج كنم! ولي آوردن نيروي جايگزين بسيار سخته. اگر كسي مديرعامل موفق و سلامتي باشه، كارفرماش به اين راحتي اجازه نميده بره. بنابراين به اين نتيجه رسيدم كه بايد يك استعدادي پيدا كنم و خودم يك مديرعامل بسازم.
در همين حين كه داشتم دنبال نيروي دلخواهم ميگشتم، مجبور شدم براي يك سفر كاري با نمايندگان كارفرمام، به زاهدان برم. يكي از نمايندگان كارفرما، يك پسر مذهبي بود كه ٢٥ سال بيشتر نداشت. اتفاقا رفتارش هم با من خيلي مناسب نبود و با اينكه پست بالايي نداشت و اصلا ديده نمي شد، براي شركت خودشون (كارفرما) خيلي دلسوز بود.
احساس كردم كه استعداد لازم رو جهت مدير شدن داره. رشته تحصيليش مهندسي صنايع و در اون شركت، مسئول كنترل پروژه بود. تقريبا تجربه كارمندي يا مديريت نيروي منابع انساني نداشت، اما يه چيزي بهم ميگفت اون ميتونه. اينجوري بود كه مهندس حسن جوادي، در ذهنم درخشيد.
چند تا نكته مثبت در مورد مهندس جوادي وجود داشت:
اولا بسيار سالم بود و براش مهم بود كه لقمه حروم، به هرشكلي حتی از وقت تلف كردن وارد زندگیش نشه. دوما مو رو از ماست بيرون ميكشيد. يك ريالم حساب ميكرد و سوما مهندس صنايع بود و كار كنترل پروژه ميكرد. كار دكل سازي هم بيشتر پروژه اي هست.
در مقابل چند تا ايراد هم داشت:
اولا بشدت مذهبي بود. دوما مديريت نيروي انساني انجام نداده بود. سوما يك مقداري بي تجربه بود.
من با ايشون صحبت كردم كه بيا اول فعاليت هاي شركت ما رو مستند كن و بعد جهت تغيير و بهبود سيستم نظر بده. كارش رو شروع كرد اما همونطور كه پيش بيني مي كردم، به شدت با مقاومت بچه ها روبرو شدم. پدرم (یادش گرامی) مدير مالي كياسازه اهواز بود و خواهرم كارشناس فني. طبيعي بود كه اونها بيشترين مقاومت رو نشون بدن. يك مدت به عنوان مسئول بهبود آوردمش بعد گفتم معاون من هست و بعد از چند هفته نشست پشت ميز من و عملا من جايي در كياسازه نداشتم. خب طبيعي بود كه پدر و مادرم به شدت ناراحت بشن. ميگفتن پشت ميز تو نشسته. خود حسن هم يك مقدار توي مديريت منابع انساني بي تجربه بود، ولي در عوض مديريت مالي خوبي داشت.
اون موقع من اكثر سرمايه شركت كياسازه رو خارج كرده بودم. كم كم حسن جا افتاد و من با مهدي و رضا، BRM رو كه يك شركت ساخت و ساز بود، راه انداختيم. من هنوز به آهن آنلاين نمي رفتم، چون دور بودند.
با اصرار بهراد، يك ساختمون قديمي در خيابون ستارخان خريديم و بازسازيش كرديم. حالا ديگه آهن آنلاين هم نزديك شده بود. بنا شد من مدير بازرگاني آهن انلاين و BRM باشم.
خيلي مايل نيستم در مورد BRM صحبت كنم، چون مهدي، دوست ١٢ ساله ام، كل سهم منو بالا كشيد. ولي چون مبلغش كم بود و همچنین به حرمت دوستي ديرينه اي كه داشتيم، هنوز از اون شكايت نكردم. بگذريم…
من شدم مدير بازرگاني آهن آنلاين! چون دو پادشاه در يك اقليم نگنجند و ده درويش در گليمي بخسبند، با بهراد حرف زدم كه به من جزيره اي مستقل بده… و كارم رو شروع كردم و در اولين اقدام سعي كردم سيستم فروش رو گروهي كنم.
ادامه دارد…
يك روز مجبور میشديم پياده بريم خونه، يك روز آبدارچيمون در مترو گير مي كرد. اصلا ديگه كسي نه چيزي میخريد نه چيزي ميفروخت! ما هم در مرحله استارت بوديم.
قابل توجه اون هایی كه به هميشه عادت دارن دنبال بهونه بگردن؛ بهونه خوبي بود كه تا آخر عمر بگن سر اين موضوع كاسبي ما خراب شد و الان من به همین خاطر كارمندم يا راننده آژانسم.
ولي ما طبق عادت، كم نياورديم و با اون شرايط خاص و امنيتي ساختيم. خدا رو شكر بالاخره اون قائله ختم شد.
بعد از مدتي كارمند فروش آورديم، پورسانت داديم و فرم درست كرديم. ولي پايان سال اول حدود ١٠ ميليون هم ضرر كرديم. شريكم (بهراد) تصميم گرفت كه دفتر شادمان و مغازه رو تجميع كنه. به همين دليل در زير زمين خونه اي در پامنار، با صاحبخانه صحبت كرديم كه انبارهاي بزرگ رو يكي كنه و اون رو به عنوان دفتر به ما اجاره بده.
حالا يك دفتر ٤٠ متري در زيرزميني در پامنار داشتيم. باوركنين وقتي برق میرفت، مثل تاريكخونه ميشد. بوي توالت در سالن میاومد. يكي دوبار موش توي دفتر گرفتیم.
ما به سختي تونستيم فقط يكي از كارمندان رو راضي كنيم كه از شادمان به اين دفتر ناجور، اون هم در محيط خاص و مردونه پامنار بياد. از همه بدتر، دفترمون در کوچه و پس كوچه بود. ما نياز به استخدام كارمند جديد داشتيم، ولي خيلي سخت يك خانم راضي به كار در همچين شرايط و محيطي مي شد. (دوباره تاكيد ميكنم اين كارها رو شريكم (بهراد) انجام داده و من صرفا مشاوره ميدادم).
به هر سختي چند كارمند گرفتيم و سايت رو قويتر كرديم. ليست قيمت هاي بيشتري ميگرفتيم و در سايت ميزديم. كم كم يک چندتايي مشتري پيدا كرديم.
شخصی رو براي اصلاح سايت به صورت پاره وقت استخدام كرديم و بعد از يكسال يك مقداري سود كرديم و موفق به خريد دفتر ٦٧ متري در همون پامنار ولي طبقه ٣ و ساختماني نوساز شديم.
شريكم از من خواست كه هفته اي ٨ ساعت براي آهن آنلاين وقت بذارم، ولي من ديگه دردسرهام در كياسازه تموم شده بود و شرايطم خیلی خوب بود و به سختي و با پيگيري هاي زياد شريكم، نهايت هفته اي ٤ تا ٥ ساعت به آهن آنلاين مي اومدم.
بعد از اسباب كشي، شرايطمون خيلي بهتر شد. به عبارتي نسبت به اون دخمه ٤٠ متري، خيلي خوب شده بوديم. كارمندهاي فروشمون به سه نفر رسيده بود كه يكي از اونها آبدارچي و تحصيلدارمون بود كه كارمند فروشمون شده بود؛ نیما. جوون متولد 70 که شاید باورتون نشه اما الان مدیر تامین آهن آنلاین فعلیه و دست راست من تو بازرگانی عریض و طویل آهن آنلاین.
خلاصه؛ چند ماهي با اين شرايط جديد كار كرديم. بهراد خيلي تلاش ميكرد كه من وقت بيشتري در آهن آنلاين بگذرونم. ولي براي من به صرفه نبود. حال سوار مترو شدن هم نداشتم. با ماشين هم كه چون اونجا وسط طرح ترافيك بود، نمي شد رفت.
يك روز بهراد به من گفت سود كياسازه سالي چقدره؟ من گفتم ٥٠٠ ميليون. گفت اگر آهن انلاين سود بيشتري بده زمان بيشتري براش ميگذاري؟ گفتم بله.
فرداي اون روز مستندات آورد كه سود آهن انلاين تا به امروز ٥١٨ ميليون تومن بوده، ولي چند مشكل اساسي وجود داشت…
ادامه دارد…
سال 88 بود که مادربزرگم فوت کرد. مجبور بودم براي مراسم برم اهواز و خانومم رو با پسر چند ماهم ببرم اصفهان، بذارم خونه خواهرش و از اونجا برای مراسم عزاداری برم اهواز!
بعد از اينكه رسيديم اصفهان، چند ساعتی توی اصفهان استراحت کردم. بهراد پسرِ خواهرِ همسرم هم اونجا بود. من و بهراد از قبل با هم دوست بودیم. بهراد و یکی از شرکاش به نام ابراهیم، کارگاه آموزش جوشکاری واسه پتروشیمی ها داشتن وچون پولشون رو نداده بودن، تعطیلش کرده بودن و چندین ماه بود دنبال یک پروژه کاری میگشتن.
بهراد در قالب مشاوره کاری با من حرف زد و گفت پیشنهادت چیه؟ من که اون موقع ازعموم جدا شده بودم و کل سهام کیاسازه رو خریده بودم گفتم: آهن فروشی! البته چند ماهی هم دفتر آهن فروشی با عموم زده بودیم ولي بعد از جداییمون، آهن فروشی رو اون برداشت.
بهراد و ابراهيم به واسطه همون شركت آموزش جوشكاري، خیلی از آهن دور نبودن. همونجا قرار گذاشتیم بیان تهران شروع کنیم. من از طرف یکی از رفقا تونستم یک مغازه توی پامنار اجاره کنم، ولی رسم بازار آهن چیز دیگری بود.
توي بازار آهن معمولا رسم بر اينه كه يك نفر، اول شاگرد يك آهن فروش میشه و با چايي ريختن و چك جمع كردن و اين دست كارها… چند سالي تقريبا مجاني كار میكنه. بعد كم كم با منابع و مشتری ها آشنا میشه و آروم آروم شروع مي كنه واسه خودش كار كردن و اوايل چهار نفر يك مقدار كمي به او اعتبار میدن تا كم كم اين اعتبار رو زياد كنه.
حالا ما رفته بوديم وسط بازار عمده فروشان آهن در پامنار(چون خرده فروشي آهن در تهران، بيشتر در شادآباد و آهن مكان هست) و نه مشتري داشتيم، نه منبع! نه كسي رو میشناختيم، نه كسي ما را میشناخت. يك چند نفري كه من از طريق دكل سازي میشناختم به شركام معرفي كردم.
بدتر از همه هم این بود که شركام آهن رو هم نمي شناختن. من هم چون در شركت خودم درگير بودم، فرصت كمك به اونها رو نداشتم. اول شروع كرديم در روزنامه همشهري تبليغ زدن. كه مثلا ما ميلگرد میفروشيم. بعد از چند روز من به فكر سايت افتادم. شركام گفتن زوده! من گفتم سايت را ايجاد میكنم، اگر خوب بود واسه شما، پولشو بهم بدين. اگر بد بود و به اصطلاح نگرفت هم من هيچ پولي نمیخوام. يك سايت خيلي ارزون، تا جايي كه يادم مياد ٢٠٠ هزار تومن، درست كرديم. هرچند اين داستان هم خورد به سال ٨٨ و گرفتاريهاي خاص مربوط به اون زمان….
خلاصه سايت رو ايجاد كرديم. شريكم(بهراد) متوجه شده بود كه آهن فروش ها به طور سنتي، هر صبح يك سري قيمت به همكارانشون اعلام میكنن. ايده خوبي بود و شروع كرد به جمع كردن ليست ها در سايت ما، ما هر روز تمام اين ليست ها رو كه محدود بود در سايتمون میزديم. قبل از ما هم يكسري افراد اقدام به زدن سايت و اعلام قيمت كرده بودن، ولي بصورت نامنظم و پراكنده و گاها گرونتر اعلام میشد. در اصل ما اومديم و يك سري واسطه ها رو حذف كرديم.
راستي يك مطلب مهم كه بايد بگم اينه كه در این مرحله اكثر كارها و ايده ها رو شركام اجرا می کردن و من فقط به صورت مشاوره و محدود در شركت حضور داشتم و راستشو بخواين خيلي هم برام مهم نبود.
جالبه بدونید كلا برای آهن آنلاين نفري ٥ميليون تومن سرمايه گذاشته بوديم و توي سال ٨٧ هم اين پول چيزي نبود.
بعد از يك مدت تصميم گرفتيم قسمت فروش رو بصورت جدا بزنيم و كارمند فروش استخدام كنيم. دفتر آهن آنلاين رو به طبقه بالاي كياسازه منتقل كرديم و يك نفر استخدام كرديم، ولي دقيقا خورد به خرداد سال ٨٨. ديگه خيابون ها شلوغ شد و همه جا حالت ويژه بخودش گرفت! دفتر ما هم توي خيابون شادمان، نزديك آزادي بود…