نوشته‌ها

فیلم | نقطه کلیدی در مسیر موفقیت

موفقیت کلید نداره، اما در مسیر موفقیت یک نقطه کلیدی وجود داره و اون چیزی نیست جز صداقت.

فیلم | تشویق به خودکشی!

رویا فروشان چه کسانی هستند؟
چرا برای جامعه و افراد مضر هستند؟

می خوام از این به بعد این افراد رو به هم معرفی کنیم. ویدئوهاشون رو با هم ببینیم و بررسی کنیم.
بگیم چرا و به چه دلایلی حرفی که می زنند پایه و اساس نداره.
چطور افراد رو طعمه سودجویی خودشون می کنند.

️ حیات این کلاهبرداران متکی به ساده انگاری تعداد قابل توجهی از افراد است. به نظرتون چه کسانی مشتری این افراد هستند؟

فیلم | عامل اصلی موفقیت

دوستانی که در طول سال با من چندین جلسه کاری داشتن، احتمالا گاهی از راه ندادنشون به جلسات دلخور شدن.
حتی از کسانی که قرار تفریحی با من داشتن، هستند افرادی که دیر رسیدن و من سر قرار نبودم.
شاید به نظرتون غیر منطقی بیاد.
سختگیرانه؟
یا حتی … ؟
ممکنه هر اسمی روش بذارید. اما به نظر من احترام به زمان عامل اصلی موفقیته.
نگید حالا یک دیقه اینور و اونور به جایی بر نمیخوره. داستان فقط یک دقیقه نیست. موضوع اراده‌ست. دقت. نظم. تعهد و خیلی چیزهای دیگه که قطعا در نبودشون موفقیتی در کار نیست.

فیلم | موقع صلح، فکر روز جنگ باشید

انسان‌های توانمند راه موفقیت رو پیدا می‌کنند، حتی اگر دیر اتفاق بیافتد. شاید کمک و راهنمایی دیگر به اون سرعت ببخشه، اما مطلقا علت و دلیلش نمی‌تونه باشه.

١- هیچکس نمی‌تونه آدم ناتوان و بی‌استعداد رو راه بندازه.
٢- موقع صلح به فکر روز جنگ باشید.
٣- دنبال یک اتفاق خاص برای موفقیت نباشید.

نظراتتون رو برام کامنت کنید. خصوصا نظرات مخالف.

فیلم | داستان بابک و اموال پدر

داستان بابک، داستان خیلی از ماست. خصوصا در کشور ما با توجه به فرهنگ خانواده ها و دشواری های بازار کار و اقتصاد و… و البته تنبلی و راحت طلبی که خصلت طیف وسیعی از جوان های ماست.
مثال هایی از این دست رو قطعا در نزدیکان خود داشتید. خیلی ها که لزوما عاقبت خوش بابک داستان ما رو هم نداشتند.
شما هم داستانتون رو با یک اسم خیالی بنویسید.

به‌روزرسانی فهرست ثروتمندان جهان

جف بزوس جایگاه خود را در صدر فهرست ثروتمندان جهان حفظ کرد.

 نشریه فوربس طبق روال گذشته اقدام به معرفی ثروتمندترین افراد جهان کرد که بر این اساس و تا پایان ماه آوریل، جف بزوس موفق شد بار دیگر به عنوان ثروتمندترین فرد جهان معرفی شود.

در حال حاضر ۵۳ فرد با ثروت بالای ۳۰ میلیارد دلار در جهان وجود دارند و برای قرار گرفتن در بین ۱۰۰ فرد ثروتمند جهان باید دست‌کم ۱۸.۴ میلیارد دلار ثروت داشت.

در ادامه با ثروتمندترین افراد جهان آشنا می‌شوید:

۱-جف بزوس

سمت شغلی: مدیرعامل فروشگاه اینترنتی آمازون

ثروت تا پایان این ماه: ۲۰۱.۴ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۲- برنارد آرنو

سمت شغلی: مدیرعامل برند لوئی ویتون

ثروت تا پایان این ماه: ۱۸۲.۸  میلیارد دلار

تابعیت: فرانسوی

۳- ایلان ماسک

سمت شغلی: بنیان‌گذار خودروسازی تسلا

ثروت تا پایان این ماه: ۱۷۳.۶ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۴- بیل‌گیتس

سمت شغلی: مدیرعامل شرکت مایکروسافت

ثروت تا پایان این ماه: ۱۳۰  میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۵- مارک زاکربرگ

سمت شغلی: مدیرعامل فیس بوک

ثروت تا پایان این ماه: ۱۱۷.۸ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۶- وارن بافت

سمت شغلی: مدیرعامل صندوق سرمایه‌گذاری ” برک شایر”

ثروت تا پایان این ماه: ۱۰۳.۷ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۷- لری پیج

سمت شغلی: از سهامداران ارشد گوگل

ثروت تا پایان این ماه: ۱۰۲.۶  میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۸- لری الیسون

سمت شغلی: مدیرعامل شرکت نرم افزاری اوراکل

ثروت تا پایان این ماه: ۱۰۰.۷  میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۹- سرگی برین

سمت شغلی: سهامدار گوگل

ثروت تا پایان این ماه: ۹۹.۶  میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۱۰- آمانسیو اورتگا

سمت شغلی: مدیرعامل گروه زارا

ثروت تا پایان این ماه: ۸۲.۶ میلیارد دلار

تابعیت: اسپانیایی

ثروتمندترین زنان جهان

۱-فرانسواز بتنکوق

سمت شغلی: مدیرعامل برند اورئال

ثروت تا پایان این ماه: ۸۲.۲ میلیارد دلار

تابعیت: فرانسوی

۲- الیس والتون

سمت شغلی: مدیرفروشگاه زنجیره ای والمارت

ثروت تا پایان این ماه: ۶۶ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۳- مک کینزی اسکات

سمت شغلی: سهامدار فروشگاه اینترنتی آمازون

ثروت تا پایان این ماه: ۶۱.۲ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۴- جولیا کوخ

سمت شغلی: مدیرصنایع کوخ

ثروت تا پایان این ماه: ۴۶.۴ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۵- میریام ادلسون

سمت شغلی: تفریح و سرگرمی

ثروت تا پایان ماه این ماه: ۳۷.۷ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۶- یانگ هویی یان

سمت شغلی: املاک

ثروت تا پایان ماه این ماه: ۳۴.۱ میلیارد دلار

تابعیت: چینی

۷- ژاکلین مارس

سمت شغلی: مدیر شکلات سازی مارس

ثروت تا پایان ماه این ماه: ۳۱.۳ میلیارد دلار

تابعیت: آمریکایی

۸- سوزان کلاتن

سمت شغلی: سهامدار بی ام و

ثروت تا پایان این ماه: ۲۹.۳ میلیارد دلار

تابعیت: آلمانی

۹- ایریس فونتانا

سمت شغلی: معدن

ثروت تا پایان ماه این ماه: ۲۵ میلیارد دلار

تابعیت: شیلی

۱۰- جینا راینهارت

سمت شغلی: مالک معادن

ثروت تا پایان این ماه: ۲۴ میلیارد دلار

تابعیت: استرالیایی

منبع: ایسنا

/ پایان نوشتار

زندگی‌نامه | قسمت 8 | از گارسونی تا ورشکستگی پیتزا فروشی!

 

دفتر جدیدمون دو طبقه بود. دو طبقه برای من زیاد بود و به‌همین دلیل یکی از اتاق‌های دفتر طبقه دوم رو به دوستم اجاره دادم. در واقع دفتر من شامل طبقه اول و نصف طبقه دوم می‌شد. این دوستی که گفتم همون کسی بود که به‌خاطر برگشت‌خوردن چکم زمانی که پسرعموم حسام فوت کرده بود، قفل دفتر رو عوض کرد و من رو راه نمی‌داد. ولی من هرگز به انتقام فکر نکردم؛ نه به‌خاطر این‌که آدم خیلی خوبیم، بلکه به این دلیل که توی اقتصاد گذشت خیلی بهتر جواب می‌ده و این‌که سود رو با هیچ چیز غیرمادی نمی‌شه عوض کرد. پس من به جای کینه و انتقام‌گرفتن اون اتاق رو بهش اجاره دادم؛ این‌طوری هم می‌تونستم ادعا کنم که دو طبقه دفتر در اختیار خودمه (چون دوستم بود) و هم این‌که ازش اجاره بگیرم.

خونه‌ام در گیشا رو عوض کردم و خونه‌ای نوساز و کمی بزرگتر گرفتم. دیگه شرکت ما شرکت مشهوری شده بود و مثل قبل دغدغۀ این‌که چکمون به‌خاطر مشکلات کوچیک برگش بخوره رو نداشتیم. ولی من همچنان دوست داشتم پولدارتر بشم. برای همین به‌فکر راه‌انداختن یک پیتزافروشی افتادم.

با یکی از دوستام برای پیتزافروشی شریک شدم. اون هم مثل من هیچ تخصصی توی پیتزافروشی و رستوران‌داری نداشت. اعتقاد داشتم برای انجام هر کاری بهتره با پول دیگران خاک اون کار رو بخوری، برای همین به‌واسطه یکی از دوستانم قرار شد تا به‌عنوان سرایدار شرکت خودم توی یک رستوران کار کنم. به‌عنوان یک کارگر ساده توی رستوران فرانسوی‌های جام‌جم شروع به کار کردم. بعد از معرفی، چند ساعتی توی آشپزخانه کار کردم و افراد اون‌جا کشف کردن که استعدادم خوبه و من رو به‌عنوان کمک‌گارسون به داخل رستوران بردن.

عصرها ماشینم را در دو خیابون بالاتر پارک می‌کردم و با یک لباس نسبتاً کهنه می‌رفتم به رستوران. یک هفته‌ای گارسون بودم، ولی به دلیل این‌که از ساعت ۷ صبح تا 6 عصر شرکت بودم و از ساعت ۶ تا 1 بامداد هم توی رستوران کار می‌کردم، دیگه نتونستم ادامه بدم و مجبور شدم اون‌جا رو ترک کنم. در طول اون یک هفته تجربیات خوبی به‌دست آوردم. روز آخری که اون‌جا بودم یک خانوادۀ تازه‌به‌دوران رسیده من رو به بهانۀ این‌که دست‌شویی کجاست کلی مسخره کردن. همون زمان با پول توی حسابم می‌تونستم کل اموالشون رو بخرم، ولی به‌روی خودم نیاوردم و آداب یک گارسون مؤدب رو به‌جا آوردم. این قبیل تجربه‌ها باعث شد تا بعدها بهتر بتونم به کارکنانم آموزش بدم که «همیشه حق با مشتریه».

پیتزافروشی رو افتتاح کردیم و بعد از 10 ماه ورشکست شدیم و با 11 میلیون تومن اون بیزینس رو ترک کردم. شاید بپرسید چرا؟ خدا نخواست؟ نه… مشکل این‌جا بود که اشتباه کردیم و این اشتباهات باعث شد چیزهای تازه‌ای یاد بگیرم. همه بهم گفتن که بچسب به کار خودت. ولی من هرگز این کار رو نکردم، چون دوست نداشتم تخم‌مرغ‌هام رو توی یک سبد بذارم. شروع کردم به یادگرفتن بورس و یک میلیون تومن توی بورس سرمایه‌گزاری کردم. شرکتی که سهامش رو خریدم ورشکست شد و من هیچ وقت به پولم نرسیدم. دوستام مسخره‌ام میکردن و میگفتن حالا یک کارت شانسی گرفته دیگه همین رو ادامه بده. ولی من مصمم بودم و شروع کردم به مطالعه در مورد کارهای دیگه.

با بدبختی موفق شدم درسم رو تموم کنم و 6 ماه بعد باید می‌رفتم سربازی. توی بخش‌های قبلی گفتم که دوره آموزشی رو تموم کرده بودم و به‌خاطر قبولی دانشگاه معافیت تحصیلی گرفتم و حالا باید 18 ماه باقیماندۀ خدمتم رو می‌رفتم. اسفند 86 رفتم سربازی. دیگه شرکتم به نقطه‌ای رسیده بود که با حضور روزی نیم ساعت منم کارش به‌درستی پیش می‌رفت. همون زمان یک ماشین پراید برای همسرم خریدم. دیگه هزینۀ ماهانه زندگی من به ماهی یک و نیم میلیون تومن رسیده بود.

 

ادامه دارد…

زندگی‌نامه | قسمت 7 | این بار هم بخیر گذشت

نزدیک عید نوروز شده بود و مجبور شدیم 206 رو بفروشیم تا بتونیم چک‌ها رو پاس کنیم. برای تعطیلات نوروز رفتیم اهواز. عموم با وانتی که برای شرکت خریده بودیم رفت اهواز و برای برگشت نوبت ما بود که از وانت استفاده کنیم و خوشحال بودیم که با ماشینی که نو هست برمی‌گشتیم. آخه برای ماه عسل با همون پیکان ۵۳ رفته بودیم شمال که توی راه خراب شد و کشاورزهای منطقه ماشینمون رو بکسل کردن، ولی حالا با ماشینی که نصفش مال خودمون بود، داشتیم مسافرت می‌کردیم. یک وانت مدل ۸۲.

خلاصه بعد از عید برگشتیم تهران. اوضاعم کمی بهتر شده بود. همسرم پیشنهاد کرد که مراسم عروسی رو به دو دلیل برگزار نکنیم؛ یکی این‌که اول زندگیمون باید خرج زیادی می‌کردیم و هم این‌که به‌خاطر فوت پسر عموم در مرداد سال گذشته، باید حداقل تا مرداد صبر می‌کردیم. توی این حین هم روابط مادرم با همسرم کم‌کم داشت رو به وخامت می‌رفت (البته هر دو نفر این موضوع رو انکار می‌کنن، ولی من قول دادم صادق باشم).

با همکاری همسرم عروسی نگرفتیم. یک ماشین 206 صفر خریدم و یک خانه 70 متری توی محله گیشا اجاره کردم. یک سری وسایل هم برای خونه خریدم. کمتر از 11 ماه از شروع به‌کار شرکت، تونسته بودم ۲۴ میلیون تومن پول دربیارم و با همون پول زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. تونستیم دکل‌هایی که برای اون ارگان مذکور ساخته بودیم رو با هزار تا دردسر به ارگان دیگه‌ای با قیمت پایین‌تری بفروشیم. شرکت کم‌کم داشت جا می‌افتاد. برای کارخونه یک لیفتراک خیلی قدیمی خریدیم که اتفاق تازه‌ی افتاد.

مخابرات قزوین برای 40 سایت بی‌تی‌اس یک مناقصه به‌صورت کلید در دست برگزار کرده بود و یک شرکت هم برنده مناقصه شد. از اون‌جایی که ما برای مخابرات قزوین کار کرده بودیم و کارمون هم خوب بود، اون‌ها هم ما رو پیشنهاد دادند به شرکت برنده. مدیرعامل برای مذاکره اومد پیش ما. بر اساس تجربیات قبلی گفتم اول این‌که ما کار اجرایی نمی‌کنیم و پیمانکار معرفی می‌کنیم و خودتون مستقیم با پیمانکار کار کنین و دوم این‌که باید 25 درصد مبلغ رو به‌عنوان پیش‌پرداخت به ما بدن. مدیرعامل گفت که ما 12.5 درصد پرداخت می‌کنیم که من هم قبول نکردم و قرار شد نصف دکل‌ها رو بسازیم تا مرحله بعد و 25 در‌صد مبلغ رو به‌عنوان پیش‌پرداخت دادن.

من با اون پول سه طبقه آپارتمان قدیمی توی ستارخان قول‌نامه کردم و شروع کردم به بازسازیشون؛ به این امید که دکل‌ها رو سریع می‌سازیم و با بقیۀ پول قرارداد و قردادهای دیگه صاحب یک دفتر دو طبقه می‌شیم و یک طبقه هم می‌دیم اجاره، ولی اون شرکت کلاه‌بردار از آب دراومد و با ضمانت‌نامۀ جعلی سر مخابرات قزوین هم کلاه گذاشته بود.

من دکلی به اون‌ها تحویل نداده بودم ولی همون‌طور که قبلاً گفتم دکل یک سازۀ کاملاً سفارشیه و دکل ساخته شده به‌درد کس دیگه‌ای نمی‌خوره. دوباره موعد چک‌های من رسید و تازه باید پول آپارتمان‌ها رو هم می‌دادم. تنها راهم این بود که این دکل‌ها رو به مخابرات قزوین و برنده مناقصه بعدی می‌فروختم، ولی چند تا مشکل اساسی موجود داشت:

۱. ممکن بود من برنده مناقصه دکل نباشم؛

۲. من امکان اجرای کل مناقصه رو نداشتم؛

۳. اگر یک دکل‌ساز دیگه برنده می‌شد، هر گز دکل‌های من رو نمی‌خرید؛

۴. هر کسی برنده میشد با وجود اطلاع از دکل‌های من و این‌که مجبور بودم اون‌ها و بفروشم، به کمترین قیمت دکل‌ها رو می‌خرید.

خوش‌بختانه، آقایی که برنده مناقصه شد دکل‌ساز نبود و کاری به این حجم هم قبلاً انجام نداده بود. انسان خوبی هم بود و بعداً نماینده شرکت من (کیاسازه اهواز) توی قزوین شد.

با پیش‌پرداخت پول ساخت دکل، از زیر بار برگشت‌خوردن چک بیرون اومدم و تونستم بقیۀ پول آپارتمان‌ها رو بدم. توی این زمان من و عموم صاحب یک ساختمان سه طبقه نسبتاً شیک در ستارخان بودیم.

ادامه دارد…

زندگی‌نامه | قسمت 6 | لقمه گنده‌تر از دهان

 

به اون ارگان رفتم و پیشنهاد دادم که بدون پیش‌پرداخت 35 درصد از کار رو انجام بدم و اون‌ها هم کارشناساشون رو بفرستن و اگه مورد قبولشون بود، 25 درصد مبلغ رو به‌عنوان پیش‌پرداخت به من بدن. همچنین متقاعدشون کردم به جای ضمانت‌نامۀ حُسنِ انجام کار، چک شرکت رو قبول کنن. ولی اینجا چندتا مشکل وجود داشت:

۱. من باید برای 135 میلیون تومن کار، حداقل 100 میلیون تومن با چک دو ماهه مواد اولیه خریداری می‌کردم؛

 ۲. باید قبل از 40 روز جنس‌ها رو آماده می‌کردم و پولش رو می‌گرفتم تا چک‌ها پاس بشه؛

۳. توی تهران من غریبه بودم و کسی حاضر نمی‌شد چک 100 میلیونی من رو قبول کنه؛

۴. اصلاً کارخونه من توانایی این همه تولید رو نداشت!

عموم از طریق یکی از مشتریای مغازه‌اش توی اهواز فردی رو پیدا کرد که آهن‌فروش بود و مواد اولیه دکل هم تأمین می‌کرد. با اون شخص صحبت کرد و بالاخره حاضر شد با چک و تا یک مبلغی به ما جنس بده. من هم با یکی از همسایه‌های قدیمی داییِ همسرم حرف زدم و قرار شد ایشون هم به ما با چک جنس بده. خرید انجام شد. حجم کار برای ما وحشتناک بود و با هر بدبختی که شد تمام دکل‌ها رو که حدود ۱۰۰ تن بود ساختیم. تازه بدون لیفتراک! از اون ارگان خواستیم که فوری بیاد و دکل‌ها رو تحویل بگیره تا بتونیم زودتر پولمون رو بگیریم. تازه فهمیدیم به‌دلیل بعضی مسائل خاص سیاسی پول دکل‌ها جای دیگه‌ای هزینه شده و رئیس اون سازمان هم عملاً می‌گه، غلط کردین دکل خریدین! هیچ‌کسی هم پاسخگوی ما نبود. دکل هم یک چیز کاملاً سفارشیه، مثل عکسی که متعلق به یک نفره و نمی‌شه به فرد دیگه‌ای فروخت. دستم هم به‌جایی بند نبود. رئیس اون سازمان هم خیلی قوی شده بود. در واقع رئیس یک جایی شده بود که از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ایران رو فرا می‌گرفت. بگذریم…

چک‌ها یکی‌یکی برگشت می‌خورد. اولیش چک آهن‌ها بود. طلبکارای دیگه حتی یک‌ثانیه هم منو ول نمی‌کردن. تصمیم گرفتم خودم برم کارگاه. این‌طوری هم یک نفر به کارگرها اضافه می‌شد، هم بهتر کار می‌کردن و هم از دست طلبکارا راحت بودم. ولی یکی از طلبکارا بود که از دفترم تکون نمی‌خورد. هر دقیقه کارمندام به من زنگ میزدن و می‌گفتن که این آقا می‌گه می‌اندازمتون توی گونی و می‌برمتون. دفترتونم آتیش می‌زنم. زنگ موبایلم حتی یک دقیقه قطع نمی‌شد، ولی چاره‌ای نبود.

یک کار کوچیک دیگه هم از مخابرات قزوین گرفته بودم و داشتم سعی می‌کردم که اون رو تموم کنم تا با پولش مشکلات کمتر بشه. هم‌زمان سعی می‌کردم سفارش کارای دیگه‌ای هم بگیرم و با پول پیش‌پرداختش، فعلاً از سایۀ زندان که روی سرم سنگینی می‌کرد، خلاص بشم. اون موقع ماشینم (همون پیکان قرمز مدل 53) رو هم فروخته بودم تا برای ساخت دکل‌های اون ارگان خاص یک دستگاه بخرم. شریکم هم ماشینش رو فروخته بود و با پولش یک وانت برای شرکت خریده بودیم. تا قبل از این‌که ماشین رو بفروشم، با اینکه تا دیر وقت کار می‌کردم، ولی در مسیر با ماشینم مسافرکشی هم می‌کردم. حتی اگر همسرم هم توی ماشین بود این کار رو انجام می‌دادم چون به‌نظرم هیچ پول‌درآوردن شرافتمندانه‌ای مایۀ شرم نیست، بلکه مایۀ سربلندیه.

به هر بدبختی که بود و با پولِ پیش چند پروژه که مجبور شدم با قیمت خیلی ارزون قبولشون کنم، خودم رو موقتاً از اون منجلاب خلاص کردم و یکم اوضاع عادی شده بود. مشترکاً با عموم یک ۲۰۶ خریدیم. به عموم گفتم برای جلسات شرکت خیلی بهتره با ماشینی بریم که حفظ آبرو بشه. البته احتمالاً دلیل اصلی خریدش این بود که پیش فامیل‌های همسرم خودی نشون بدم تا متوجه بشن دارم موفق می‌شم. عموم ۲۰۶ رو از اهواز خرید و آورد تهران.

ادامه دارد…

زندگی‌نامه | قسمت 5 | فصل خوش کارخانه

توی بخش قبل گفتم که ۵ میلیون تومن کل سرمایۀ ما بود. این طوری تقسیمش کردم: یک و نیم میلیون برای پول پیش کارگاه، یک و نیم میلیون برای نصف پول یک دستگاه پرس (با زحمت زیادی یکی را راضی کردم که بقیه‌اش رو از من چک بگیره، حالا کی می‌خواست چک رو پاس کنه خدا می‌دونست!). با بقیه‌اش هم یک دریل ایستاده و یک اره صابونی خریدم و پول تمام شد.
در همون زمان، مستاجر اون اتاقی که توی دفتر اجاره شده بود رفت و قرار شد که من اجاره‌اش کنم. یک چک یک و نیم میلیونی دادم به دوستم و شروع کردم به بازاریابی. حدود 5 روز بود که اتاق رو اجاره و مثلاً کارگاه رو تجهیز کرده بودم که بدترین اتفاق زندگیم افتاد.
من برادر ندارم. یک پسر عمو داشتم که اونم برادری نداشت و 5 سال از من کوچکتر بود. در اون زمان داشت خدمت سربازیش رو می‌گذروند. خبر دادن که حین خدمت تیرخورده (شاید هم خودکشی کرده) و من 9 مرداد 83 رفتم به سمت اهواز و یک هفته‌ای اون‌جا بودم. حسام برای من خیلی عزیز بود و شاید باورتون نشه، اما هنوز هم وقتی به‌یادش می‌افتم گریه‌ام می‌گیره. سال 88 که خدا به من پسری ارزانی کرد به یاد اون، اسمش رو گذاشتم حسام.
برای پول پیش اتاق اجاره‌ای، مبلغ یک و نیم میلیون تومن چک داده بودم. با این امید اکه سفارش کاری بگیرم و اون چک رو پاس کنم. ولی من کل هفته رو اهواز بودم و دوستم هم چک رو برگشت زده بود. بعد از یک هفته برگشتم. مستقیم با همسر و عموم (شریکم) رفتیم دفتر دوستم. اون هم می‌دونست که ما داریم میایم، برای همین قفل در رو عوض کرده بود و به منشی مشترکمون هم گفته بود که یک ساعت دیرتر بیاد. من و همسرم و عموم مجبور شدیم یک ساعت پشت در بشینیم تا منشی ساعت 9 بیاد و در رو باز کنه.
من با هزار بدبختی مدیر فنی کارخونه‌ای که قبلاً مدیرش بودم و اون هم از اون کارخونه بیرون اومده بود رو آوردم پیش خودمون و یک قرارداد ترکمانچای به نفع اون باهاش امضا کردم. می‌تونست با ضایعات شابلون دکل مهاری درست کنه. یک هفته بعد یک نفر اومد دفترمون و سفارش ساخت دکل مهاری داد و 800 هزار تومن هم بابت پول پیش پرداخت کرد. منم تونستم چک پول پیش اجاره رو پاس کنم.
سه ماه بعد خودم یک واحد توی طبقه ششم همون ساختمان اجاره کردم. یک واحد با لوازم کامل. یک منشی هم استخدام کردم. تا اون موقع همسرم کمکم می‌کرد. همسرم واقعاً توی راه‌اندازی شرکت نقش خیلی مؤثری داشت و بعد از استخدام منشی دیگه توی شرکت حضور نداشت. دو نفر بازاریاب هم بدون حقوق ثابت استخدام کردم.
کارخونه‌ام دیگه هر روز داشت کامل‌تر می‌شد. یک مناقصه هم از شرکت گاز خوزستان برنده شدم به‌مبلغ بیست و یک میلیون تومن. با هزارتا داستان تونستم ضمانت‌نامه بگیرم و پیش‌پرداخت هم دریافت کنم. کم‌کم به تعداد دستگاه‌ها اضافه می‌کردم و سعی می‌کردم کار جدید بگیرم.
تا اینکه یکی از ارگان‌ها مناقصه‌ای به مبلغ 586 میلیون تومن برگزار کرد و من توی این مناقصه شرکت کردم. درصد ریسکش وحشتناک بود. الان دیگه همچین کاری نمی‌کنم. شاید دلیلش اینه که الان خیلی چیزها برای از دست دادن دارم، ولی اون موقع هیچی نداشتم که از دست بدم. مناقصه رو برنده شدم. برای شرکت در جلسه مناقصه رفتم و قرار شد معادل ۱۲۵ میلیون تومن ضمانت‌نامه ارائه کنم تا پیش‌پرداخت دریافت کنم، ولی متاسفانه بانک بیشتر از 8 میلیون تومن به من ضمانت‌نامه نمی‌داد. برای ضمانت‌نامه سند خونه می‌خواستن. من هم هیچ سندی نداشتم و تنها خونۀ پدریم در شهرک شهید محلاتی بود که اونم سند نداشت. کسی هم حاضر نمی‌شد توی اون شرایط ریسک کنه و سندش رو برای من گرو بزاره. به یکی از فامیل‌ها هم گفتم که قبول نکرد و اعتراف می‌کنم اگه منم به جای اون بودم قبول نمی‌کردم.
ادامه دارد…